تبليغاتX
عروس همسایه خایدالو
دیروز همین امروزیست که فردا آن را به خاطر خواهیم آورد و فردا همین امروزی که دیروز دلواپسش بودیم .

شب بود

همه جا تاريك

آسمان ابري و زمين نمناك

پنجره ها همه بسته

درها همه بسته

تنها پنجره هاي باز چشمان او بود .

               * * *

امشب هم منتظر است .

-        چه شب طولاني و چه انتظار سهم گيني

لعنت به اين تاريكي شب  ، لعنت .

آمد صداي پايش را مي شنوم ، آمد

-        اما هوا مه آلود  است و قطرات باران شديد

چهره اش نا پيدا و سايه اش مبهم .

-        آمد ولي چه زود رفت .

بايد صبر كند

و انتظار در شبي ديگر :

-        اي كاش  امشب هوا مهتابي باشد .


(برگ سوم از: صد برگ از بی انتهای دلم )

+ تاريخ چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 14:41 نويسنده بانوی اردیبهشت |


اینجا زندانی است به وسعت دنیا

چقدر خوب, جای تو خالیست ...


+ تاريخ دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 15:59 نويسنده بانوی اردیبهشت |

دخترک شاد و بی دق دقه تو خیابون قدم می زنه , هوای پاییزی دلچسبی و اون از نسیمی که صورتش رونوازش می ده لذت می بره ,ناگهان یه گربه سفید مثل برف که خیلی هم ملوس و خوشگله ,  از اونور خیابون می یاد و می پره انگشت دختر رو گاز می گیره , دختر قصه ما که همیشه از گربه ها می ترسیده , بعد از کلی جیغ و تقلا جلوی اون همه آدمی که فقط دست به سینه زدن و تماشاش می کنن موفق می شه گربه رو از خودش دور کنه , اون دیگه از فضا لذت نمی بره , فرار می کنه به یه دخمه تاریک پناه می بره , اون دختر از تاریکی هم خیلی می ترسه , به خاطر اینکه هیاهوی بیرون دخمه رو نشنوه دستاشو رو گوشش می زاره و زانوهاشو با آرنجهاش بغل می کنه که یهو متوجه تکون خوردن مکرر درب دخمه می شه , با ترس و لرز پا می شه و در و باز می کنه و میبینه یه کالسکه بچه است , وقتی رویه کالسکه کنار می ره همون گربه سفید نمایان می شه , دخترک از ترسش نمی تونه جم بخوره گربه یهو می شه یه زن , یه زن که مثل یه روح بی رنگ و بی فروغ با یه خنده شیطانی و یه نگاه رعب انگیز , دخترک هی جیغ می زنه فریاد می زنه , زنه از کالسکه می پره بیرون به طرف دخترک , همه دور تا دور ایستادن و هیج کس نه صدای دختر رو می شنوه و نه حتی اون رو می بینه دختر هی تقلا می کنه هی تقلا می کنه , فریاد می زنه ببینینش اون گربه نیست اون ملوس و خوشگل نیست اون یه زنه اون یه شیطانه ببینید ترو خدا نگاش کنید باشماهام مگه نمی بینید چرا نمی شنوید ,انگار همه آدمای دورو برش با یه تکون به خودشون می یان ودخترو می بینن که چقدر ترسیده و می لرزه همه نگاهشون رو به سمت زن برمی گردونن .

اون دوباره یه گربه ملوس و دوست داشتنیه که هر کسی دلش می خواد نوازشش کنه . اما هنوز خنده و نگاهش برای دختر مثل خنده و نگاه همون زنه .

دخترک خسته و بی جون کنار دیوار می شینه حتی دیگه نمی تونه گریه کنه  و مردم از کنارش رد می شن بی حرف بی نگاه.

+ تاريخ دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 14:55 نويسنده بانوی اردیبهشت |

خود را به دار محبت تو می آویزم

پس از نوشیدن پی در پی جامهای لبریز از عشق تو .


+ تاريخ دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 14:32 نويسنده بانوی اردیبهشت |

اینجا دنیایی است بی نهایت سرد

عاری از رنگ

فقط سیاه و خاکستری

با هجوم دستانی که هر چه تقلا می کنند بهم نمی رسند

و صدایی

که گوش دنیا را کر می کند و به گوش کسی نمی رسد

من اینجایم !

بر روی قله ای شکسته که هر آن سقوط خواهد کرد 

لرزان از ترس و سرما

ناگهان از سمت غرب ...


خدایا خسته ام از این کابوسهای شبانه . خسته


+ تاريخ یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 15:15 نويسنده بانوی اردیبهشت |

ترا به یاد می آورم

خوب

آن روزها را به یاد می آورم

خوبتر .


آلزایمر کجایی ؟

+ تاريخ دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 16:21 نويسنده بانوی اردیبهشت |

اینقدر در این خیابانهای پر ازدحام

ندیده شده ام و

اینقدر شانه به شانه ام کوبیده اند

که دیگراز قدم زدن در خیابانهای این شهر فراری ام

مرا

در خلوت امن آغوشت پناه بده !

+ تاريخ دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 17:31 نويسنده بانوی اردیبهشت |

حرف نزن !
اینقدر دلم را نلرزان!

میخواهم

دل خوش این باشم

که از زبان تو نشنیدم,

خداحافظ.

+ تاريخ یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 16:47 نويسنده بانوی اردیبهشت |

با مجسم کردن مجموعه زندگی خود را مضطرب مساز .


                                                                                           "مارک کورل"

+ تاريخ پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 10:12 نويسنده بانوی اردیبهشت |

بگویید به من

به چه عداوتی باد غارتگر نورک فانوسم را ربود ؟

بگویید به من

به چه جرمی سیل ویرانگر گلدانک شقایقم را شکست ؟

بگویید به من

به چه نفرینی پاییز , خصمانه بهارکم را بلعید ؟

بگویید به من

من نمی دانم هیچ

که باد و سیل و پاییز

برای تنها

نورکی و گلدانکی و بهارکی ؟؟؟!


"برگ چهلم از دفتر صد برگ از بی انتهای دلم "

+ تاريخ یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 12:7 نويسنده بانوی اردیبهشت |

Ðe$igNER